صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب ياران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ياران. نمایش همه پست‌ها

آزاد کنید هفت بهائی در بند در ایران را

 

رکسانا صابری
پنجم مارس که از راه رسید، سومین سالگرد دستگیری مهوش ثابت را رقم زد؛ با او در زندان اوین ایران در یک سلّول بودم.  سال 2008 بود که مقامات ایرانی مهوش ثابت و شش مدیر سابق جامعۀ بهائی ایران را، که بزرگترین اقلّیت دینی غیرمسلمان است، زندانی کردند.  هفت مرد و زن متّهم شدند به جرایمی چون اهانت به مقدّسات اسلامی و جاسوسی برای اسرائیل؛ اتّهاماتی که تکذیب شد و هرگز به اثبات نرسید.
زمانی که در ایران مشغول نوشتن کتابی بودم و در مقام روزنامه‌نگاری فعالیت داشتم، بازداشتم کردند؛ صد روز پس از دستگیری‌ام از بند رهایی یافتم، امّا مدیران جامعۀ بهائی همچنان در پشت میله‌ها هستند.  بعد از محاکمه‌ای آلوده به تخلّفات، به آنها گفتند که باید بیست سال را در زاویۀ زندان بگذرانند؛ اگرچه بعدها گفتند که این مدّت را به ده سال کاهش داده‌اند امّا هرگز صدور این حکم‌ها را کتباً به آنها ابلاغ نکردند.  اینان اینک در زندان رجایی‌شهر، خارج از طهران، مجموعۀ مخوف و بدنامی، مملو از جمعیت بیش از حدّ گنجایش، با شرایطی غیربهداشتی و خشن، در میان زندانیانی به سر می‎برند که به موادّ مخدّر اعتیاد دارند، دست به سرقت زده‌اند یا به قتل نفوس اقدام کرده‌اند.
اگرچه نظام حاکم بر ایران هر گونه اِعمالِ تبعیضی علیه شهروندانش بنا به دلایل مبتنی بر عقیدۀ مذهبی را تکذیب می‌کند، امّا سازمان ملل متّحد و گروه‌های حقوق بشر غالباً سوء رفتار طهران با اقلّیت‌‎ها، از جمله اعضاء اقلّیت‌های دینی را مورد انتقاد قرار داده‌اند.
اذیت و آزار بهائیان به طور اخصّ اعلام شده است.  بعد از انقلاب اسلامی 1979 ایران، بسیاری از بهائیان اعدام شده و تعدادی ناپدید شده‌اند.  بعضی از آنها شاهد تخریب قبرستان‌هایشان بوده یا خانه‌هایشان را طعمۀ حریق دیده‌اند که چنان ویران شده که جز تلّ خاکی از آن باقی نمانده است.
فقط بهائیان نیستند که در ایران طعم سرکوب و ایذا را می‌چشند.  اعضاء سایر گروه‌های اقلّیت دینی و نیز مسلمانانی که دیدگاه‌هایشان را اعلام می‌کنند که نظام حاکم بر ایران آن را تهدید کننده می‌پندارد، در معرض این حرکت‌های ایذایی هستند.  آنگونه که کمیسیون آزادی بین‌المللی دینی ایالات متّحده اعلام کرده، دهها ایرانی تحت عنوان "محاربه با خدا" به مرگ محکوم شده‌اند.  مسلمانانی که به دیانت دیگری اقبال کنند نیز، مانند کشیش مسیحی یوسف نظرخانی، که اینک در زندان به سر می‌برد، ممکن است در معرض مجازات اعدام قرار گیرند.
قانون اساسی ایران سه دیانت را به رسمیت می‌شناسد: آئین مسیحی، آئین کلیمی و دیانت ایران باستان که دین زرتشتی است؛ پیروان این ادیان دارای کرسی نمایندگی در مجلس هستند و از بعضی آزادی‌ها بهره‌مندند.  امّا حتّی برخی از آنها از افزایش تبعیض و سرکوبی گلایه کرده‌اند.
از زمانی که محمود احمدی‌نژاد در سال 2005 بر مسند ریاست جمهوری تکّیه زده رفتار با بهائیان ایران به مراتب بدتر از سابق شده است.  حدّاقل در دولت اصلاح‌طلب قبلی، بهائیان ایران قادر به برقراری شوراهای موقّت برای رسیدگی به نیازهای جامعۀ خود در سطوح محلّی و ملّی بودند.  امّا، در دولت احمدی‌نژاد، این شوراها منحلّ شدند.
چنان شنیده‌ام که زندان رجایی‌شهر، که امروز مهوش ثابت در آن زندانی است، به مراتب از زندان اوین وخیم‌تر و هولناک‌تر است.  امّا، با شناختی که از او و مدیر دیگر جامعۀ بهائی، هم‌سلولی دیگرم فریبا کمال‌آبادی، دارم، می‌توانم مجسّم کنم که این دو بانو سعی دارند بیشترین استفاده را از وضعیت دشوار ببرند.
گزارش شده که به مرور زمان، این دو بانو احترام و محبّت حتّی سخت‌دل‌ترین زندانیان بند خود را جلب کرده‌اند.  از شنیدن این خبر ابداً حیرت نمی‌کنم، زیرا سخاوت و محبّتی را که مهوش و فریبا به هم‌بندان خود در زندان اوین ابراز می‌کردند خوب به خاطر دارم.  آنها روحیۀ ما را تقویت می‌کردند، امیدمان را فزونی می‌بخشیدند و زمانی که دست به اعتصاب غذا زدم، از من مراقبت می‌کردند.
ماه گذشته، وقتی مقامات زندان رجایی‌شهر اعلام کردند که زندانیان باید هرگونه ارتباطی با مهوش و فریبا را قطع کنند، هم‌بندان آنها امتناع کرده به مراوده با آنها ادامه دادند.  شاید به این علّت بود که مسئولین زندان این دو بانوی بهائی را به بخش هولناک‌تری در زندان مزبور انتقال دادند.
سرکوبی دینی در ایران صرفاً یکی از نقاط ضعف و لکه‌های ننگ بر سابقۀ این کشور در زمینۀ حقوق بشر است؛ موضوعی که در ماه جاری در شورای حقوق بشر سازمان ملل متّحد در ژنو مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.  هفتۀ آینده انتظار می‌رود که شورا در مورد ساز و کاری رأی بدهد که سبب می‎شود نمایندۀ ویژۀ سازمان ملل متّحد در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران منصوب گردد.  این فقط یک قدم لازم به سوی جلب توجّه بین‌المللی به موارد نقض حقوق بشر در ایران است؛ توجّهی که تا به حال دریغ شده است.
خانم رکسانا صابری، روزنامه‌نگار امریکایی ایرانی‌تباری است که در سال 2009 در ایران به زندان افتاد.  او مؤلّف "بین دو جهان: زندگی من و اسارتم در ایران" (هارپر کالینز، 2010) است.
ادامه مطلب

اتحادیه اروپا خواستار آزادی رهبران اداری جامعۀ بهائی شد


خبرگزاری هرانا - خانم کا‌ترین اشتون، مسئول سیاست خارجی اتحادیۀ اروپا، ضمن محکوم کردن حکم بیست سال زندان برای هفت تن از رهبران اداری جامعۀ بهائیان ایران، خواستار آزادی فوری این هفت نفرشد.

به گزارش رادیو فرانسه، خانم اشتون گفت خبرتأیید مجدد حکم دادگاه بدوی مبنی بربیست سال زندان برای هریک از این هفت نفر موجب نگرانی او شده است.
باید یادآوری کنیم که هر یک ازهفت رهبر اداری جامعۀ بهائیان ایران در دادگاه بدوی در ماه اوت سال پیش به بیست سال زندان محکوم شدند اما درماه سپتامبر دادگاه تجدید نظر این حکم را به دهسال زندان کاهش داد. با وجود این اخیراً اعلام شده است که حکم آنان‌‌ همان بیست سال است.
خانم اشتون دربخش دیگری از سخنان خود گفت جمهوری اسلامی ایران باید وضعیت این پرونده را روشن کند و به آزار و اذیت اقلیت‌های دینی دراین کشور پایان دهد.

علاوه برمسئول سیاست خارجی اتحادیۀ اروپا، دولت فرانسه نیز دیروز در این مورد واکنش نشان داد.
"برنار والرو" (Bernard Valero)، سخنگوی وزارت امورخارجۀ فرانسه، ضمن ابراز نگرانی کشورش از این تصمیم قوۀ قضائیۀ ایران گفت فرانسه خشونت، تبعیض و آزار و اذیت بهائیان ایران و محرومیت آنان از آزادی به جای آوردن مناسک دینی خویش و بالاخره وخامت روزافزون وضعیت حقوق بشر در ایران را قویاً محکوم می‌کند.

واشنگتن نیز به نوبۀ خود این تصمیم قوۀ قضائیۀ جمهوری اسلامی ایران در مورد این هفت نفر را مورد انتقاد قرار داده و محکوم کرده است.
هفت رهبر اداراری جامعۀ بهائیان ایران از جمله یک زن از سال ٢٠٠٨ در زندان به سر می‌برند.


منبع: هرانا
ادامه مطلب

تأييد حکم ۲۰ سال زندان هفت رهبر بهايی در پرونده ای با ابهامات زياد برای محکوميت، کمپين بين المللی حقوق بشر





تنها چندهفته پس از انکه دبير کل سازمان ملل با انتشار گزارشی نسبت به وضعيت وخيم حقوق بشر در ايران و از جمله درخصوص حقوق اقليت های مذهبی همچون شهروندان بهايی ابراز نگرانی کرد سخنگوی جامعه بين المللی بهائيان به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران گفت که حکم اوليه ۲۰ سال زندان برای هفت تن از رهبران اين اقليت دينی صادر شده و در دادگاه تجديد نظر به ۱۰ سال تغيير يافته بود توسط دادستان کل کشور به همان ۲۰ حکم اوليه بازگشته است. اين درحالی است که از شش ماه پيش که وکلای افراد ياد شده برای تجديد نظر اقدام کردند و هم اکنون که به افراد ياد شده اعلام شده که دادستان کل کشور حکم دادگاه تجديد نظر را نقض کرده هيچ کدام از اين تصميمات به صورت کتبی اعلام نشده است.
دايان علايی سخنگوی جامعه بين الملللی بهاييان در ژنو با اعلام اين خبربه کمپين بين المللی حقوق بشردر ايران گفت: «راجع به دادگاه بدوی چيزی نميدانيم تنها چيزی که ميدانم اينست که دادستان کل کشور درخواست کرده که اين حکم چونکه ضد شريعت بوده در واقع باطل شود و دوباره برگرده به بيست سال.»
فريبا کمال‌آبادی، سعيد رضايی، مهوش ثابت، بهروز توکلی، جمال‌الدين خانجانی، عفيف نعيمی، و وحيد تيزفهم، از رهبران بهايی هستند که بيش از دو سال و نيم است که بدون ارائه شواهدی مبنی ارتکاب جرم هم چنان در زندان اوين به سر می برند.

سال گذشته جوادلاريجانی رئيس ستادحقوق بشرقوه قضاييه ايران وقتی دراجلاس شورای حقوق بشر به صورت ممتد در خصوص وضعيت بهائيان و ديگر اقليت های دينی در کشور مورد پرسش و انتقاد قرارگرفت از آزادی های اين اقليت دينی در کشور سخن گفت و تصريح کرد که بهائيان مثل بقيه شهروندان می توانند زندگی و تحصيل کنند. او انتقادات صورت گرفته در خصوص آزار واذيت و بازداشت و زندانی کردن افراد اين اقليت دينی را انکار کرد. کمپين بين المللی حقوق بشر درايران در گزارش جامع «ستاره های مجازات: تبعيض نظام مند در نظام آموزش عالی ايران» از تبعيضات غيرقانونی ولی سيستماتيک که به محروميت شهروندان بهايی از آموزش عالی منجر می شود پرداخته بود.
خانم علايی به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران گفت که هم اکنون ۷۷ شهروند بهايی در زندان های جمهوری اسلامی به سر می برند. وی درخصوص نوع اتهاماتی که همواره عليه شهروندان بهايی مطرح می شود به کمپين گفت: « بستگی دارد می تواند خيلی وقتها اقدام عليه امنيت کشور ولی ميتواند همانطور که برای اين هفت مدير بوده اتهام جاسوسی و يا حتی اينکه تبليغ ديانت بهايی و يا تشکيل گروههای غير قانونی ، عضويت در گروههای غير قانونی.»
وی درخصوص جرائمی که درپرونده اين هفت تن مطرح شده نيز گفت: «موضوع اين است که بيشتر از اين مخصوصا کسانی مانند هفت مديران سابق ما چيزی که ميدانيم و خانواده چندين بار هم گفتند در واقع هيچ نوع مدرکی در پرونده آنان برای جرمها وجود ندارد. قسمت مهمترش همين است که در واقع اين موضوع اصلی هستند فکر می کنيم احکام نسبت به اتهامات درست کم و بيش اما اصلا اتهامات کاملا بی پايه و اساس است برای اينکه هيچ نوع مدرکی در پرونده هيچکدام از آنان نيست که مدرکی باشه برای اين اتهامات.» او افزود که درخصوص هفت تن ياد شده درخواست وثيقه قبول نشده است درحالی که برخی ديگر از زندانيان بهايی با وثيقه های بسيار سنگين آزاد شده اند.به گفته وی بسياری از افرادی که آزاد می شوند.»
دايان علايی به کمپين گفت با توجه به اينکه اصلا حکمی به صورت کتبی به هفت رهبر بهايی داده نشده است بنابراين عملا درخواست مرخصی هم برای آنها امکان پذيرنيست: « مسئله اينست که اصلا حکمی را کتبا” به آنان نداده اند چه برای ۱۰ سال چه برای ۲۰ سال ، وقتی که وکلا می خواهند درخواست مرخصی کنند مامورين زندان می گويند نه نميشود چون شما کتبی چيزی نداريد که مثلا بگوييد حکمتان چه هست …. الان ۳۰ ماه و تقريبا” بعد از دو سال آنهم به صورت شفاهی حکمشان به آنان اعلام شد…. ملاقات با خانواده هايشان خيلی کم است و معمولا” ملاقاتها پشت شيشه صورت می گيردو ملاقاتهای کابينی آنان خيلی کوتاه يعنی تنها چند دقيقه است و به صورت هفتگی است، اما يک هفته با مردان خانواده و يک هفته با زنان خانواده ملاقات دارند .»
وی درخصوص اقداماتی که می تواند برای آگاه سازی در مورد نقض حقوق اقليت های مذهبی و به ويژه جامعه بهائيان ايران صورت گيرد به کمپين گفت فشار بين المللی مخصوصا از طريق نهادهای سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری و اصولا خبر رسانی به موقع به نحوی که مردم آگاه شوند که چه اتفاقاتی می افتد مهمترين اقداماتی است که می توان در اين زمينه صورت داد.
شش تن از هفت شهروند بهايی که وظيفه‌ رسيدگی به امور بهاييان در ايران را بر عهده داشتند يعنی فريبا کمال‌آبادی، جمال الدين خانجانی، عفيف نعيمی، سعيد رضايی، بهروز توکلی و وحيد تيزفهم به نامهای از تاريخ ۲۵ ارديبهشت سال ۸۷ در جريان حمله همزمان نيروهای امنيتی به منازلشان در بازداشت به سر می‌برند و نفر هفتم، خانم مهوش ثابت پيش از ايشان و در تاريخ ۱۵ اسفند سال ۱۳۸۶ در مشهد به بازداشت شد. جامعه جهانی بهايی به عنوان يک سازمان غيردولتی که حضور فعالی در مجامع جهانی از جمله سازمان ملل دارد در ۱۸۰ کشورجهان شعبه دارد.
اعضاء آيين بهايی در ايران حدود ۰۰۰۳۰۰ نفر می باشند، که بزرگترين گروه اقليت مذهبی غير مسلمان در ايران را تشکيل می دهند. در سالهای اخير، بدرفتاری با بهاييان تشديد شده است و شامل تخريب قبرستان های آنان، دستگيری های خودسرانه، حمله به منازل، ضبط اموال، اخراج از کار، و سلب حقوق مدنی اساسی از آنها شده است. جوانان بهايی ايرانی همچنان از حق تحصيلات دانشگاهی محرومند و هردانشگاهی که دانشجويان بهايی در آن مشغول به تحصيل باشند وادار به اخراج آنها می شود. متخصصين بهايی از انتصاب در شغل های دولتی محروم هستند و به دليل اعتقاداتشان از جانب شرکت های خصوصی مورد تبعيض قرار می گيرند. حتی کسانی که از آنها دفاع می کنند نيز مورد حمله قرار می گيرند. شيرين عبادی به دليل قبول وکالت هفت رهبر بهاييان مورد حمله قرار گرفته است.

منیع : گویا

ادامه مطلب

احضار یکی از رهبران بهایی به حفاظت زندان



خبرگزاری هرانا – در راستای اعمال فشار و محدودیت بر زندانیان سیاسی و عقیدتی در بند امنیتی ۴ زندان رجایی شهر کرج روز گذشته عفیف نعیمی یکی از رهبران بهایی به حافظت زندان احضار شد.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا «ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران» این زندانی عقیدتی که به همراه شش تن از رهبران بهایی در اردیبهشت ماه سال ۸۷ توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد به دلیل نامعلومی توسط حفاظت زندان رجایی شهر به دفتر این بخش از زندان احضار شد.
فشار بر زندانیان سیاسی و عقیدتی در سالن ۱۲ بند ۴ پس از تشکیل بند امنیتی در این زندان افزایش یافته است و هفته گذشته نیز مسعود باستانی در پی انتشار نامه‌ای از وی در وب سایت‌های مخالفین به حفاظت زندان منتقل شد.
عفیف نعیمی به همراه شش تن دیگر از رهبران بهایی اخیرا از سوی دادگاه تجدید نظر استان تهران به ۲۰ سال حبس تعزیری محکوم و حکم مذکور به ایشان ابلاغ شده است.

منبع: هرانا
ادامه مطلب

امسال هفت شیر به جای هفت سین


کیوان
دانید که از دیرباز ایرانیان نوروز را جشن همی گیرند و در درازای تاریخ کهن این سرزمین، با آن که اقوام دیگر هجوم‌ها آوردند و عیدها و جشن‌های دیگر ملّی یا مذهبی یا قومی برپا داشتند نتوانستند از دل و جان مردمان این سرزمین این عید شادی‌بخش را برانند و دیگری را جایگزین آن سازند. این آخرین نیز توانش بدانجا نرسید که پای بر جای پای دیگر اقوام بگذارد و آن را نابود سازد فقط سند آن را به نام خود زد و رنگی از مذهب بر آن ریخت که بگوید اگرش گرامی می‌دارم از بهر آن است که سرآغازش آئین من است که ادّعایی به پایه است که همگانش نیک بر آن آگاهند. این مقدّمه از مترجم بود و آنچه کیوان، از سایت Kids Side by Side نوشته ذیلاً برگردان فارسی‌اش ذکر می‌شود.
بهائیان جهان نوروز را آغاز تقویم بهائی دانند و پایان ماه روزه و امساک خود تلقـّی کنند و به کمال شادمانی و سرور و وجد و حبور و شعف موفور آن را جشن گیرند و کارهای روزمرّه تماماً کنار بگذارند و به شادی و شادباش گفتن بگذرانند که دلها را همواره مملو از سرور خواهند و حزن و غم را از آن جایگاه رانده طلبند.
بهائیان ایران، دلگرم به طریقه‌ای که طلعات مقدّسۀ این آئین الهی، حضرت باب، حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء نوروز را از روزهای خداوند و به اصطلاح یوم‌الله محسوب می‌داشتند و حتّی در زندان و تبعید آن را جشن می‌گرفتند، این روز را گرامی می‌دارند. به بهائیان توصیه شده که در این روز برای تکریم هرچه بهتر و بیشتر آن به کارهای نوع‌دوستانه دست بزنند، دستگیری کنند، افتاده‌ای را بر پای دارند، اشکی از رخسار غمگینی بزدایند، دلی را از چنگال تیرگی اندوه برهانند، نیازمندی را بی‌نیاز کنند، محروم از تحصیلی را به سرپناه کسب علم رهنمون سازند و خلاصه همه را به رحمت خدا امیدوار بل مطمئن سازند تا که دشواری‌های زندگی را به هیچ گیرند و در جادّۀ بی‌پایان مسرّت جاودان قدم گذارند. تاریخ این آئین مبین دربارۀ هر عملی که ناشی از محبّت قلبی و مهر بی‌پایان مکنون در دل و جان و حسن نیت است با ما سخن می‌گوید و رابطۀ آن را با این روز فیروز فاش بیان می‌کند.
از دیرباز در این سرزمین کهن سفره‌ای می‌نهادند و هفت قلم نمادین از اشیاء را بر آن می‌گذاشتند که هر یک گویای رسیدن بهار و آغازیدن دوبارۀ زندگی و دویدن خون حیات در رگهای جهان است. این هفت چیز را نام چنان بود که با "سین" شروع می‌شد و داستان‌های بسیار از بهر آن باز گفته‌اند که چرا این حرف برگزیده شده است. در آغاز حرف "شین" بود و سپس به "سین" بدل شد و آنچنان جای پای خود محکم ساخت که به مرور زمان هیچ چیز جای آن نتوانست بگیرد و جزو رسوم نوروز باقی ماند. امروز، بیشتر ایرانیان، سفرۀ رنگارنگ هفت‌سین بچینند و علاوه بر آن شمع‌ها گذارند که نشانی از نور خدا دارد، کتاب دعایی گذارند که کلام خدا دارد، تا همواره به یاد خدا باشند که یادش مسرّت به دل و جان ریزد و غم بزداید و دشواری از خاطر ببرد و امید به جایش بنشاند. ماهی زرّین گذارند که نمادی از زندگانی است و شیرینی گذارند که با دیگر کسان چگونه رفتار کنیم و تلخی‌ها از ژرفنای دل یکدیگر پاک سازیم و کام یکدیگر شیرین نماییم. دوستان و خانواده گرد هم آیند در آن ساعت که کرۀ زمین شتابان از نقطۀ اعتدال بهاری بگذرد و گویند که سال تحویل شد و کهنه به پایان رسید و نو از راه برسید و در آن ساعت آرزوها بهر یکدیگر نمایند و بهترین‌ها را بخواهند و کدورت‌ها از دل برانند و زیبایی‌های مهر و محبّت را جایگزین زشتی‌های دلخوری‌ها نمایند؛ اگر کردار و گفتاری ناخواسته از دوست و خویشی دیده باشند به فراموشی جاودانی‌اش بسپارند تا دیگر به یاد نیاید و خاطرشان را آزرده نسازد.
حال که لحظات پایان زمستان نزدیک می‌شود و نقطۀ اعتدال بهاری را به دیدۀ ظاهر نیز توان دید، آنگاه که بر سر سفرۀ هفت سین بنشینیم، و سال نوین بهائی، این نوروز دل افروز را جشن بگیریم، کلّیه زندانیان را به یاد آریم و هفت تن یاران ایران را به نمایندگی از تمامی آنها به عنوان "هفت شیر" در دعاهای خود به یاد آوریم و از برای جمیع زندانیان آرزوهای زیبا نماییم و به درگاه خدایمان تقدیم کنیم. این هفت شیر که نمادی از شهامت و محبّت الهی هستند، گویای جمیع زندانیان مایند که، با شجاعت، ستمِ رفته بر خود را پذیرا شدند و خشنود به خواستۀ خدای گشتند. همیشه شادمان باشید.

منبع : سایت آگاهی
ادامه مطلب

نامه تسلیت نماینده ادیان جهان به جناب خانجانی





Saturday 12th March
Dear Mr. Khanjani,

I was deeply saddened to hear of Mrs Ashraf Khanjani’s passing.
Please accept my deepest condolences and prayers for you, for your family and for your friends at this very sad time.
The sacrifices you, the rest of the Yaran and all your families have made not just for the Bahai Faith but also for the unity of humankind and the courage and determination you all show in the face of continual persecution and adversity is overwhelmingly inspiring and gives many hope and faith.
Even though it may seem a dream far off in the distance, one day in the future, Baha’u’llah’s vision of a humanity unified in peace and full of compassion for each other and Mother Earth, will be realised.
I hope to live to see the day where the vision is realised and will take the time to acknowledge and reflect upon all the sacrifices which were made by all the most incredible individuals who progressed this vision across the centuries.
One thing I want to leave you with in this letter more than anything else is to ask you to never give up hope or faith because I will never give up praying for you and the Yaran and I am sure neither will any of the millions of other Bahais who dearly wish to see you all released and in safety.
You will forever remain in my prayers and thoughts.

With all the love and peace in the world,
Lachlan Mackay

International Ambassador in Aotearoa-New Zealand
Council for a World Parliament of Religions
جناب خانجانی عزیز

از استماع خبر درگذشت خانم اشرف خانجانی بی‌اندازه محزون شدم.  لطفاً صمیمانه‌ترین مراتب تسلیت و نیز ادعیۀ من برای شما، عائلۀ شما و نیز یارانتان را در این اوقات حزن و الم بپذیرید.
ایثار و فداکاری‌هایی که شما، بقیۀ اعضاء هیأت یاران و کلّیه خانواده‌های شما نه تنها برای امر بهائی بلکه برای وحدت نوع بشر نموده‌اید و شهامت و عزم جزمی که جمیع شما در مقابل تضیقات و عداوت بلاوقفه نشان داده‌اید قویّاً الهام بخش، امیدبخش و سبب ایمان بسیاری از نفوس بوده و هست.
اگرچه ممکن است رؤیایی دور از دسترس به نظر برسد، امّا روزی در آتیۀ ایّام، دیدگاه بهاءالله برای عالم انسانی که در صلح و شفقت و محبّت تمام به یکدیگر و به کرۀ ارض قرین وحدت و یگانگی گردد، تحقّق خواهد یافت.
این امید را در دل می‌پرورانم که آنقدر در قید حیات باشم که تحقّق این دیدگاه را به ظاهر ظاهر مشاهده کنم و آنقدر فرصت داشته باشم که کلّیه فداکاری‌هایی را تصدیق کرده مورد تأمّل قرار دهم که جمیع افراد شگفت‌انگیزی که در طول قرون و اعصار در پیشبرد این دیدگاه نقشی داشتند، از خود نشان دادند.
آنچه که مایلم در این مکتوب بیش از سایر موارد با شما در میان بگذارم این است که از شما تقاضا کنم هرگز امید و ایمان خود را از دست ندهید زیرا هرگز از دعا کردن برای شما و یاران ایران دست بر نخواهم داشت و اطمینان واثق دارم که هیچ یک از میلیونها بهائی دیگر نیز که مشتاقانه مایلند جمیع شما را رها از قید و بند و در امنیت کامل مشاهده کنند، دست از دعا بر نخواهند داشت.
همیشه در ادعیه و افکارم به یاد شما خواهم بود.
با تمام عشق و صلح در عالم – لاکلان مکِی

سفیر بین‎المللی در آئوتیاروآ – نیوزیلند
شورای پارلمان جهانی ادیان
ادامه مطلب

تایید حکم ۲۰ سال حبس تعزیری برای هفت مدیر سابق جامعه بهایی در دادگاه تجدیدنظر







کمیته گزارشگران حقوق بشر - هر یک از هفت مدیر سابق جامعه بهایی، از سوی دادگاه تجدیدنظر به ۲۰ سال حبس محکوم شدند. بنابر گزارش های دریافتی، این حکم به صورت کتبی و در زندان به این هفت نفر ابلاغ شده است.
پیش از این در ۲۴ شهریور به وکلای مدافع مدیران سابق جامعه‌ی بهایی «به طور شفاهی» اعلام شد که احکام زندان آنان به نصف کاهش یافته و از بیست سال به ده سال تغییر کرده اما طی آخرین گزارش‌ها این حکم عینا تایید شده است.
در مرداد ماه سال جاری، شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به قضاوت مقیسه، این هفت تن را به ۲۰ سال و مجموعا ۱۴۰ سال حبس تعزیری محکوم کرده بود.
روز ۲۲ اسفند همسر جمال‌الدین خانجانی یکی از هفت مدیر سابق جامعه بهایی در گذشت اما از آزادی موقت وی جهت شرکت در مراسم یادبود همسرش جلوگیری به عمل آمد. همچنین گزارش‌ها حاکی از حضور گسترده نیروهای امنیتی در مراسم یادبود همسر جمال‌الدین خانجانی است.
فریبا کمال‌آبادی، مهوش ثابت، جمال الدین خانجانی، عفیف نعیمی، سعید رضایی، بهروز توکلی و وحید تیزفهم بیش از سه سال است که با احکام پی‌در‌پی و غیر قانونی بازداشت موقت در زندان به‌سر می‌برند. چندی پیش، این هفت تن به زندان رجایی‌شهر و به بندهایی با شرایط نامناسب منتقل شدند. جامعه جهانی بهایی با انتشار بیانیه‌ای با ابراز نگرانی نسبت به وضعیت دو زندانی زن بهایی در این زندان ابراز داشت: «تا کنون یکی از اين خانم‌ها، فریبا کمال آبادی، از زمانی که به بند معروف ۲۰۰ در زندان گوهردشت فرستاده شده، مورد تهدید بدنى زندانیان ديگر قرار گرفته است.»
شش نفر از هفت شهروند بهایی که وظیفه‌ی رسیدگی به امور بهاییان در ایران را بر عهده داشتند از تاریخ ۲۵ اردیبهشت سال ۸۷ در جریان حمله‌ی همزمان نیروهای امنیتی به منازلشان در بازداشت به سر می‌برند و نفر هفتم، خانم مهوش ثابت پیش از ایشان و در تاریخ ۱۵ اسفند سال ۱۳۸۶ در مشهد به بازداشت شد.

منبع : هرانا
ادامه مطلب

بدترین زندان جهان امروز شاهد پیروزی اخلاقی تام




خانوادۀ بسیار عزیز و دوستان با تمیز

طرفه حکایتی است قصّۀ من؛ داستانی است از آنچه که به روشنی دیده‌ام از نهایت درجۀ صداقت و شرافت اخلاقی، روانی و روحی و سرنوشتی که از برای بهائیان و به راستی تمامی نوع بشر رقم خورده است .
از آن زمان که قریب سه سال پیش هفت نفس پاک‌نهاد، پرهیزگار و بی‌گناه، بی آن که گناهی کرده یا جرمی مرتکب شده باشند، کسانی که رهبری جامعۀ بهائی را به عهده داشته و به "یاران ایران" شهرت داشتند، با دریافت بیدادگرانه‌ترین و تحقیرآمیزترین احکام زندان، به حبس در اوین محکوم شدند و سپس به زندان رجایی‌شهر منتقل شدند، که گویی محبسی قرون وسطایی و با شرایطی بی‌اندازه ناگوار و طاقتفرسا است، و قریب 5000 تن از خطرناک‌ترین قاتلین نفوس، دلالان موادّ مخدّر و سایر مجرمین تحت شرایط غیرانسانی در آن نگهداری می‌شوند، علیرغم نبود غذا، وسائل بهداشتی و آبریزگاه کافی و شرایط اوّلیۀ زندگی، علیرغم کثافت، آلودگی و بیماری، دو بانوی مقدّس و مؤمن، مهوش و فریبا، همراه با پنج تن دیگر که در بخش مردان نگهداری می‌شوند، که جملگی از بیماری رنج می‌برند، توانستند، با حمایت بی‌وقفه و محبّت بی‌شائبه نسبت به فقیرترین، نیازمندترین و شکننده‌ترین محبوسین، با ندیدن شرّ و بدی در وجود احدی از آنها، با مشاهده و پرورش شخصیت انسانی آنها حتّی در جهنّمی که انسانهایش به فراموشی سپرده و ترکش کرده بودند، و با نشان دادن محبّت و مهربانی راستین مداوم، دل و جان دیگر زندانیان نگون‌بخت را تحت حمایت گرفته نوری از امید بر آن بتابانند و به این وسیله، به عنوان مظهری از پیروزی اخلاقی نوع بشر، قلوب و اذهان و احترام همین به اصطلاح مجرمان را به سوی خود جلب کنند، با آن که باز هم خطراتی وجود داشت که زندگی خود آنها را تهدید می‌کرد.
در طول ماهها، هر زمان که فقط به وسیلۀ معجزۀ این قرن به نام تلفن همراه در حیاط زندان برایم میسّر شد که چندین دفعه صدای خود فریبا را بشنوم، و در یک مورد که فرصتی یافتم و از این موهبت برخوردار شدم که این دو بانوی بسیار ارزشمند را به حکم سرنوشت و تقدیر الهی شخصاً مدّت یک ساعت ملاقات نمایم، از سایر اعضاء خانواده و حتّی مستقیماً از نگهبان زندان، خودم شنیدم که چگونه به نحوی معجزه‌آسا، قاتلان خطرناک و مجرمان وحشتناک بی‌اندازه تحت تأثیر قرار گرفته و توسّط روح حیات‌بخش این دو بانوی مقدّس متحوّل شده‌اند.
می‌توان شعر مؤثّر و تکان دهندۀ مهوش را به یاد آورد که جهان را تکان داد.  او در بحبوحۀ دردهای مفرط خویش، به تنها درخت خشکیدۀ انار در حیاط زندان تکیه داد و در بحر تفکر فرو رفت که چگونه کلّ بار این هم‌بندانی که روح و جسمشان شکنجه شده و در واقع کلّیه زنان رنجور ستمدیدهء جهان اینک بر شانه‌های او سنگینی می‌کرد.
هنوز در بحر حیرت غوطه‌ورم که چگونه بود که بعد از سه سال تمام، در طیّ اوقات نادری که گاهی می‌توانست با تلفن سخنی بگوید و کلامی ردّ و بدل نماید، هرگز حتّی یک بار نشنیدم که لرزشی در صدایش باشد یا انقطاعی در کلامش؛ اگر لرزشی هم بود از سرور بود و اگر توقّفی، از حبور موفور؛ که آکنده بود از ایمان و مشحون بود از خوش‌بینی بی‌پایان؛ سرمستی از صدایش هویدا و شور هستی در کلامش پیدا، گویی در اعلی مدارج بهشت برین گام بر می‌دارد و در آن روزهای رنج و درد و ماهها و سالهای محبوس در بین دیوارهای زندان بی‌روح و سرد، همان "روضۀ جدیدی" را تجربه می‌کند که ذکرش در کلمات مکنون رفته است.
هنوز درس‌های سوزناک و تکان دهنده‌ای را به خاطر دارم که فریبا برایم باز می‌گفت که چگونه تنها نقاط باقیمانده از زیبایی و پاکی و خلوص را در یکایک آن کسانی می‌یافت که منفور خاصّ و عام گشته و در زاویه زندان مطرود شده بودند.  به یاد می‌آورم که از اعجازی سخن می‌گفت که رهبر گروه هولناک مافیای زندان، با آن تنومند هیکل عظیمش، با آن سیمای ناهموار و بریده بریده که آثار جراحات دیرین بر آن خودنمایی می‌کرد و دیگر نشانه‌های هولناکش را به رخ بیننده می‌کشید، کسی که دیگر قاتلان و مجرمان را میلی به دیدارش نبود و شوقی به معاشرتش نه، چنان، به مرور زمان، تحت تأثیر این دو قهرمان روحانی قرارگرفت که مرتبه‌ای که فریبا را جبر زمانه واداشته بود که از میان گِل و لای آلودگی‌های فاضلابی عبور کند که بعد از ریزش باران، لای و لجن گشته بود و بر پایش جز پای‌پوش ناچیز زندانیان نه، او نگاهش از دوردست بر فریبا افتاد و فریاد برآورد از همان راه دور که، "قدری صبر نما و تأمّل اختیار کن و شکیبایی بفرما که مبادا پای مبارکت بر آن گِل و لای فرود آید و به این کثافات آلوده گردد."  پس آنگاه پای‌پوش خود را بینداخت و از فریبا بخواست که محبّت فرموده قدم بر آنها گذارد و آنچنان از منجلاب بگذرد که پایش آلوده نگردد.  در هیچ نقطه‌ای از نقاط دنیا، در زندان مرگبار جانیان چنین اتّفاقی که در زندان رجایی‌شهر  افتاد نمی‌افتد؛ این مکان زندانی است که چون اجرای حکم اعدامی در اثر تشریفاتی کاغذی به تأخیر افتد، غالباً قاتل محکوم به مرگ، قربانی نگون‌بخت دیگری را، غالباً بر حسب اتّفاق، می‌یابد و مدّتی قبل از خویش، جسم را از زینت جان عاری ساخته، روح را به دیار باقی می‌فرستد.
به یاد دارم که چگونه یک مرتبه فریبا غرقه در دریای شادمانی بود و ناشکیبا که از برایم بگوید که چسان، در حالی که چند نفر در اثر ابتلا به آنفلوآنزای خوکی جان سپرده بودند و مقامات زندان رفتاری بی‌رحمانه و دور از انصاف با اجساد آنها داشتند که جز با خوکها عمل نشود، یکی از دوستانش که ابتدا در مغاک تیرۀ اعتیاد شدیداً گرفتار بود و در زاویۀ زندان شرب شدید دخان را جایگزین آن ساخته، تحت مراقبت محبّت‌آمیز این دو بانوی بهائی، روز به روز از میزان دخانش بکاست تا که به روزی یک عدد رساند.  فریبا می‌گفت که در آن روز، که همین یک ماه پیش بود، او را در آغوش گرفت و به جای آن که پافشاری کند که از همان یک دانه در روز هم بگذرد، فقط در نهایت محبّت گفتش، "می‌دانی چقدر دوستت دارم و به تو افتخار می‌کنم که علیرغم سالهای نامیمون زندگی که تو را به این مکان آورد که دیگران دوستت نداشته باشند، چنان چراغ امیدی در دل برافروختی و چنان نیروی اراده‌ای از خودنشان دادی و چنان عزمی جزم نمودی که کاری کنی که دیگران در دنیای آزاد، با آن همه امکانات و حمایت‌ها، از عهده برنیامده‌اند."  فریبا میگفت، این خانم، که اینک از دوستان نزدیک و صمیمی گشته، در همان آن آن آخرین دانه سیگار را نیز بر زمین افکند و زیر پا له کرد و گریست و گفت، "امروز، به خاطر مهر بی‌کران تو، این اعتیاد را کنار گذاشتم، چه که احساس می‌کنم بل می‌دانم که روزی تو رادر خانه‌ات خواهم دید و به تو خواهم گفت و نشانت خواهم داد که اثرات تحوّل محبّت‌آمیزی که تو در من ایجاد کردی چسان بوده و دیگر زندانیان نیز از دریای لطف بی‌مانند تو چگونه جرعه‌های محبّت را نوشیده‌اند."
بدین سان شمعی تواند چون مشعلی نور افشاند؛ نی، غلط گفتم، مانند خورشید نیمروز بدرخشد و تیرگی و تاریکی غم و فلاکت را، بدبینی و نکبت را، نومیدی و یأس از رحمت را، خودخواهی و نخوت را، که بر جامعۀ بشری سایۀ مخوف خود را افکنده، متلاشی سازد.
ساعتی پیش با فریبا سخن می‌گفتم که از زندان رجایی‌شهر زنگی زده و سیم باریک را، امواج هوا را، واسطه قرار داده بود.
برای آگاهی شما بگویم که آنچنان که در خبرها آمده، تا بامداد فردا این دو بانوی گرانقدر و تاج افتخار مدنیت آیندۀ بشریت را به بدترین بند زندان انتقال خواهند داد؛ بندی که "سیاه‌چالۀ زیرزمینی بدترین جنایتکاران و مجرمان" نامش نهاده‌اند.
این انتقال هولناک جدید که به وسیلۀ ظالم ستمگری معمول می‌گردد که به نحو رقّت‌آوری درمانده شده، نمایشی کاملاً بی‌مثیل و مانند را در تاریخ جهان رقم می‌زند که حتّی تا این تاریخ ابداً دیده نشده است؛ یعنی دو زندانی قدّیس و پاک و مذهبی وجدان را، که یک مرتبه از زندانی مخوف به زندانی خاصّ بدترین مجرمان و قاتلان و معتادان سرگون شده بودند، دیگربار به سیاه‌چالی زیرزمینی در طبقات زیرین زندان بفرستند که خطرناک‌ترین مجرمان را در آن جای داده‌اند. علّت را در کجا باید جُست و دلیل را در کدامین نکته باید یافت؟
 آه، که چه درمانده است ظالم ستمگری که طعم محبّت را نداند و نور نافذ آن را نشناسد. این دو مظلوم بی‌گناه، این دو بانوی قدّیس زندانی بی‌پناه، در همان حال که تحت شرایطی غیرانسانی نگهداری می‌شدند، چنان محبّتی خالصانه به زندانیان ابراز می‌داشتند و چنان با فداکاری و ایثار و محبّت به نحوی خستگی‌ناپذیر از دیگران مراقبت می‌کردند، که با تأثیر گذاشتن در نفوس، تقلیب قلوب، تربیت اذهان و اصلاح رفتار بدترین مجرمان، قاتلان و معتادان، جهنّم زندان را به بهشت اخلاقی و روحانی بدل ساختند؛ آنها چنان عمل کردند که از سویی آن نفوس مأیوس از رحمت حق، به اختیار خویش و با تشویقی که درکمال مهر و محبّت و نه صرفاٌ اصرار و نصیحت ابراز میشد، بدون نیاز به توسّل به دارو و پزشک یا هر وسیلۀ دیگری، علیرغم سختی‌های جهنّم زندان، دست از اعتیاد شستند؛ و از سوی دیگر بیشتر سایر نفوس راه توبه و انابه پیمودند و دست و دل از جرم و جنایت بشستند و این همه را جز در قوّه محبّت خالص ندیدند و جز در ترغیب و تشویق طبیعی ذهن و تحوّل قلب نیافتند که دو سرمشق یافتند که هر دو طاهرۀ زمان بودند و نادرۀ دوران گشتند.
فریبا امروز سیم باریک را به مدد گرفت و گفت که با آن که بلندگوی زندان هشدار می‌داد و بارها اخطار می‌کرد و انذار می‌نمود که مبادا زندانیان در کنار اینان بمانند که باید از زندانیان بهائی دوری کنند و پرهیز نمایند و الفت ننمایند و انس نگیرند و معاشرت نجویند و مصاحبت نخواهند، امّا گروه گروه زنان زندانی در سه روز گذشته به غرفۀ آنان آمدند و در حجرۀ آنان بیتوته کردند و گرد آمدند و اجتماع نمودند، اشک از چشم جاری ساختند و آغوش پر از مهر بگشودند و متّحد و متّفق با مهر و عشقی فوقالعاده از آنها حمایت اخلاقی نمودند و محبّت متقابل ابراز داشتند و نشانی خودانگیخته از وابستگی کامل کلّیه زندانیان به این دو بانوی مقدّسی نشان دادند که فرشتگانی از عالم بالایشان شناخته بودند که در این جهنّم بشری که نظامی بدنام، غیرانسانی، کهنه‌پرست، گذشته‌گرا و سرکوبگر پدید آورده بود، سکونت اختیار کرده‌اند.
ساعاتی پیش، صدای شادمانۀ فریبا را شنیدم که می‌گفت یکی از معجزات مظهر ظهور کلّی الهی، بهاء سموات و الارض، آن است که هر میزان رنج و بلایی که حضرتش برای تربیت ذهنی و اخلاقی و روحانی عالم انسانی و ارتقاء نوع بشر در این عصر ظلمانی انتقال به بلوغ جمعی بنی نوع آدم به حبیبانش عنایت می‌فرماید، چندین برابر آن مسرّت و لذّت روحانی و سرور و حبور و شعف معنوی مرحمت می‌فرماید؛ او می‌گفت که چقدر خوشحال است که اینک بدون هیچ ترس و هراسی یا نگرانی برای پرس و جوها و استنطاق‌ها و چه بسا شکنجه‌ها، راهی سیاه‌چالی زیرزمینی است.
این گفتار او مرا به وضوح به یاد نامه‌ای انداخت که او به خطّ خویش حدود سی سال قبل، در سال 1982 یا 1983 نوشت و از بابلسر به بوستون ارسال داشت؛ در آن زمان شهدای محبوب و عزیز ما تازه به ملکوت ابهی صعود نموده بودند؛ او در آن نامه نوشته بود که چقدر مایل است که مانند مثال و نمونۀ اصل و ریشۀ امر الهی گردد؛ یعنی آن شجرۀ مقدّسه و سدرۀ مبارکه‌ای که لاشرقیه و لاغربیه است؛ که اصلش ثابت در زمین (به قول او تیره، سرد، مرطوب، خاک پست و ناچیز زمین) است و شاخه‌ها و ثمراتش، یعنی ما بهائیان و کلّیه مردمان سفیدقلب و خوش‌نیت، در جهان بیرون، بتوانند بر کلّ نوع بشر سایه افکنند و جمیع را بهره‌مند سازند.
وه که چه نمایشی متعالی و والا است در تاریخ بنی نوع آدم!
مبهوت مانده‌ام و مات که زبان قاصر است از تحسین و تمجید.  یا بهاءالابهی
فرزام کمال آبادی

ادامه مطلب

گریه کوه


در طول تاریخ بسیاری از نفوس را دیده و یا شنیده‌ایم که در زاویۀ زندان به استقامتی ظاهر شده‌اند که مایۀ اعجاب نه تنها دوستان بلکه کسانی شده‌اند که بذر عداوت را در مزرعۀ قلبشان کاشته‌اند و ثمرۀ درختش را هر روزه می‌چشند و پی به تلخی‌اش نمی‌برند. شاید طعم خوش میوۀ شیرین مهر را نچشیده‌اند و مذاقشان را با آن آشنا نساخته‌اند.
می‌خواهم از مردی سخن بگویم که در طول سالهای اخیر با انواع دشواری‌ها دست و پنجه نرم کرد و هرگز خم به ابرو نیاورد و آنقدر در میدان استقامت ایستادگی نمود که زمانی، از درون زندان، برایش پیامی فرستادم و کوهش نامیدم. حالیا چندی است که در زاویۀ زندان به سر می‌برد و هر روز خبری می‌شنود؛ یک روز می‌گویندش که تنها پسرش را گرفتار ساخته‌اند؛ روزی دیگر خبر از دستگیری نوه‌اش می‌دهند و روزی دیگر خبر از دستگیر آن نوۀ دیگرش به گوشش می‌رسد و احکامی که بی پایه و اساس برای آنها صادر می‌شود. او این همه را بر خود هموار می‌کند و دم بر نمی‌آورد و راضی به رضای خدایش است.
همین خبرها را همسرش نیز می‌شنید و می‌دید؛ خموش و ساکت، راضی به قضای مولی، تسلیم به ارادۀ محبوب. امّا این همه او را روز به روز بیشتر به تحلیل می‌برد و از پای می‌انداخت تا آن که دیگر نه توانی در پایش بود که به دیدار همسرش به زندان شتابد و نه رمقی در وجودش که بار سنگین را تحمّل کند. بیماری بر جانش چنگ انداخت و روز به روز ناتوان‌ترش ساخت عاقبت بر بسترش بماند و نتوانست که برخیزد.
این همه را او که در زندان بود می‌دانست؛ می‌شنید؛ دورادور حال همسر را می‌پرسید، اما نه امکان دیدنش بود و نه وسیله‌ای برای شنیدن صدایش. در آخرین روزهای حیات همسرش، مقامات را بگفت که، "همسرم بیمار است و ملازم بستر؛ اگر رخصت دهید کلامی با این سیم باریک با او بگویم و صدایش را بشنوم." امّا، دل مردمان نه چندان از سنگ است که بتوان در آن تأثیری گذاشت؛ شاید که سنگ خارا را نیز از آن نرم‌تر یابی و صخرۀ صمّا را ملایم‌تر جویی.
امّا او خم به ابرو نیاورد و همچنان تسلیم در مقابل مشیت خدایش بود و راضی به رضایش. در این همه مدّت همۀ ناملایمات را تحمّل کرده و همۀ سختی‌ها را به جان خریده و هرگز خم به ابرو نیاورده بود. این را نیز پذیرفت و نگذاشت کسی نگاهی تحقیرآمیز به او اندازد و او را محتاج اجازۀ دونان داند.
این نیز گذشت و نوزدهم اسفند فرا رسید. ده بامداد؛ زمان ملاقات؛ روزی که فقط بانوان می‌توانستند به دیدار زندانیان بشتابند. دخترش به دیدار پدر شتافت. دقایقی چند؛ دقایقی زودگذر، چون برق و باد، شاید که برق و باد هم به گرد گذر زمان نرسند. به پدر گفت که مادر شباهنگام گامی به سوی جهان باقی برداشته و پس از اندکی به کوشش طبیب باز گشته است. بدو گفت که هر آن ممکن است به جهان پنهان شتابد؛ بدو گفت که دیگر به نظر نمی‌رسد ماندنش در این جهان دیر بپاید. می‌خواست که پدر را آمادگی دهد که شاید دیدار آن دو یار دیرین دیگر در این جهان میسّر نباشد.
پایان این دیدار پدر و دختر نزدیک بود. دختر را همراهی بود که بیرون ایستاده بود. وسیله‌ای در دست که ورودش به داخل زندان ممنوع بود. وسیلۀ ارتباطی، با استفاده از امواج هوا که سخن را از زبانی به گوشی میرساند. زنگی به گوش رسید و چون آن فرد همراه جوابی عنایت کرد، صدای پسر مرد زندانی به گوش رسید. گفت، "خواهرم را بگوی که هم اینک خبر رسید که روح مادر به ملکوت ابهی صعود کرد؛ جسم ناتوان را گذاشت و خود با مسرّت تام به آغوش خدایش پناه برد." فرد همراه به سوی نگهبان رفت و قصّه از برای او باز گفت. و تقاضا که به درون روَد و خبر به دختر بگوید. موافقت نکردند. اصرار کرد، نپذیرفتند؛ دلیل آورد، ردّ کردند؛ پای استقامت فشرد تا عاقبت رضایت دادند که آن وسیله را به درون بَرَند و به دختر دهند. چنین کردند. برادر به خواهر ماجرا را باز گفت که بتواند به پدر بگوید.
دختر اندکی با ناباوری خیره ماند. چشمانش گویی فضای تهی را می‌کاوید امّا اندیشه‌اش در جایی دیگر سیر می‌کرد. بُهت‌زده مانده بود که حال چه کند و چگونه پدر را از این فراق موقّت خبر دهد. چگونه بگوید که ای پدر آمده بودم که تو را آمادگی دهم که اینک مادر در حال گام برداشتن به سوی ناپیدا جهان بالا است؛ حال بایدت بگویم که او در آغوش مولایش آرامش گرفته و آسایش یافته است؟
هزاران فکر در سرش که چگونه خبر را به پدر بدهد. زبانش سنگین، به سقف دهان گویی چسبیده و توان حرکت ندارد؛ با دلهره نگاهی به پدر انداخت. پدر از آن سوی شیشۀ ملاقات دگرگونی را بدید. در شگفت شد که از چه روی حالت دخترش تغییر کرده است. نگاهشان در هم گره خورد؛ پدر به فراست دریافت که حامل خبری غم‌انگیز است. او را گفت، "بگوی چه آورده‌ای پیام از برای من." دختر اندکی مکث کرد؛ پدر ناشکیبا شد و اندکی آشوب در دلش راه یافت که چه شده است. دختر را تشویق کرد که بی محابا سخنش باز گوید.
دختر گفت، "مادر مُرد. روحش به آسمان رفت و اینک خواهیم رفت تا جسمش را روانۀ خاک سازیم." مرد با ناباوری نگاهش کرد. سر رادر میان دو دست گرفت و بغضی را که شاید مدّتها، از زمانی که دیگر همسر مظلومش را ندید، در گلویش گره خورده بود، به آنی ترکید؛ گریه امانش نداد و اشکش، گویی قرنها در انتظار فرو ریختن بوده، چون آبشاری بر گونه‌اش جاری شد. سیل اشک پایانی نداشت؛ دقایق در گذر، دختر در انتظار که چه زمانی بر گریۀ پدر نقطۀ پایانی خواهد یافت؛ امّا دقایقی چند این حالت ادامه یافت؛ سکوتی سنگین بین آن دو سایه افکنده بود؛ سکوتی که بیش از هر سخنی گویا بود؛ دو قلب، دختر و پدر، رو در روی هم، امّا ممنوع از در آغوش گرفتن یکدیگر، هر دو قرین حزن و الم، دو قلبی که اینک یکی شده بود؛ این آن را احساس می‌کرد و آن این را لمس می‌نمود.
دختر، که خود غم فراق مادر را در دل داشت، خواست او را تسلّی دهد؛ امّا دیواری از چوب و شیشه و آهن مانع بود؛ او را از پدر جدا می‌ساخت. سربازی را گفت که آیا اجازت هست که پدرش را که اینک قرین حزن شده در آغوش پر از مهرش بگیرد و تسلّایش دهد. جواب البتّه منفی بود. دیگر اصرار نکرد و آهنگ رجوع نمود. آهسته گام بر می‌داشت که دور شدن از پدر را هر چه بیشتر به تأخیر اندازد.
اینک دلش پیش پدرش بود که در زاویه زندان باید به تنهایی غم درگذشت مونس سالهای زندگی‌اش را به دوش بگیرد و با خود حمل کند؛ اگرچه یارانش در کنارند و به تسلّایش مشغول، امّا امیدش به خدایش است که دل دردمندش را سکونی بخشد و آرامشی عنایت کند. و البتّه چنین خواهد شد.
چنین بود که دانستم که کوه نیز گریه کند، که اگرچه همیشه بر پای ایستاده است، امّا دلی رقیق و آکنده از مهر دارد. خدایش او را نگهدار باشد و دلش را مسرور خواهد. جانتان خوش باد


ادامه مطلب

بی خط فاصله

mahvash_sabet.png
شعراز خانم مهوش ثابت

بی خط فاصله رو به روی هم زانو به زانو
چشم در چشم
فارغ از آنچه هست و بود
خیره در آن آب
آینه های آب آلود
در جستجوی آن روشنترین نقطه در جهان
آن درخشش جاویدان
آنجا که خورشید تاج مرصعی است بر تارک عروس جهان
روی کوه عشق
مفتون کوه عشق
مسحور عطر شمعدانی های سرخ وچمنهای سبز
و آن حروف مفرده گرداگرد ما با رنگهای بی رمق مات
بی اتصال
که هر چه بودند جمله نبودند
واژه هم نبودند
و ما آن واژه ی دو حرفی پر معنا
مسحور عطر شمعدانی های سرخ و چمنهای سبز
بی خط فاصله
زانو به زانو
چشم در چشم
ما نمی دانستیم و با سکوتمان همهمه را بر هم می زدیم
ما نمی دانستیم وانعکاس آن روشنترین نقطه در جهان
در آن آیینه های روشن آب آلود
و خاموشی را بر هم می زدیم
ما نمی دانستیم و در آن برزخ بلا لبخند می زدیم
لبخند می زدیم به زنانی با پاهای سیاه متورم
ودیوانگانی با چشمهای سرد
و بیمارانی با رنگهای زرد
وکسانی که نه زن بودند نه مرد
وپیر زنانی دست در آغوش مرگ
و گرسنگان منجمد با موهای تراشیده
و چهره های خراشیده
و کسانی با دندانهای فرو ریخته
و جوانانی با زخمهای زرد آماسیده
و افکاری پوسیده
با بوی رعشه آور گندیدگی
و صداهای زنگ زده
وزنانی بی گناه با نگا ههای ملتمس
با دستهایی به شکل شاخه های عشقه
جویای عشق
ما در آن برزخ بلا عطر عشق پاشیدیم
و از قداست انسان گفتیم
و آن حروف مفرده ما را ستودند
چندی در خفا
و آنگاه بر ملا
وقتی آن زن مهربان برای نخستین بارکتابی را ورق زد
و حروف را در اتصال ساده ی معنا نظاره کرد
و چشمش درخشید و زیبا شد
و خنده هايش زيبا شد
و واژگانش زیبا شد
ما نمی دانستیم
و آن نفوس موهومه
بی درک عشق
بی درک ما
بی درک اجتماع
روی به تفریق و تفرقه
ما را از قاموس وا ژگان بر داشتند
اما دیگر
همه پیوند حروف را
در اتصال ساده ی معنا دیده بودند
وبرخی کتاب را ورق زدند
بی خط فاصله
روبه روی هم
زانو به زانو
چشم در چشم
22/11/1389
ادامه مطلب

مسجونی که مأذون در مراسم خاک سپاری همسرش نشد




**این گزارش رسمی جامعه بهائی به زبان فارسی نیست*
ژنو، 11 مارس 2011 (سرویس خبری عالم بهائی) – جامعۀ بین‌المللی بهائی این رویداد را که یکی از هفت مدیر بهائی در بند اجازه نیافت در مراسم خاک‌سپاری همسرش حضور یابد “سخت ظالمانه” توصیف کرد.
خانم اشرف خانجانی 81 ساله، که قریب 50 سال پیش با جناب جمال‌الدّین خانجانی ازداج کرد، دیروز صبح در منزل خانوادگی‌اش در طهران درگذشت.  ماهها بود که سلامت جسمانی او زائل شده و در بستر بیماری به سر می‌برد.


جناب خانجانی، 77 ساله، اینک، همراه با شش بهائی دیگری که همه عضو گروه موقّت ملّی رسیدگی به نیازهای جامعۀ بهائی ایران بودند، دورۀ ده سالۀ محبوسیت خود در زندان مخوف گوهردشت را می‌گذراند.
دیان علائی، نمایندۀ جامعۀ بین‌المللی بهائی در دفتر سازمان ملل متّحد در ژنو، اظهار داشت، “این رویداد سخت ظالمانه است.  دریغ داشتن مردی بی‌گناه از فرصتی که در هنگام درگذشت همسر فداکارش در کنار او باشد و سپس اجازه ندادن به او که در مراسم خاک‌سپاری‌اش حضور یابد، عمق نامردمی را که مقامات ایرانی در آن فرو افتاده‌اند نشان می‌دهد.”
او گفت، “عدالت و شفقت اسلامی در هیچ جا دیده نمی‌شود.”
معلوم گردید که مراسم تشییع جنازۀ خانم خانجانی، که اوائل صبح امروز در طهران برگزار گردید، بین هشت تا ده هزار سوگوار را از جمیع طبقات جامعه به خود جلب کرد.  مأموران وزارت اطّلاعات نیز، طبق گزارش‌های واصله، در مراسم حضور یافته و از تشریفات فیلم‌برداری کردند.
خانم خانجانی عمر خود را وقف تربیت چهار فرزندش و نیز مراقبت از کسانی نمود که والدین آنها قادر به تأمین غذا و لباس آنها نبودند.
خانم علائی گفت، “او گاهی اوقات در زمان واحد از 40 تا 50 کودک، بدون توجّه به پیشینۀ مذهبی آنها، مراقبت می‌کرد.  او مهربان و سخی، و نور امیدی بود که خود را وقف وحدت خانواده در مقابل تضییقات و آزارهای سخت مذهبی نموده بود.”
جناب خانجانی، قبل از انقلاب 1979 ایران، کارخانه‌داری موفّق بود.  کارخانۀ آجرسازی او – اوّلین نوع خودکار در ایران – قبل از آن که ملزم به تعطیلی و ترک آن به علّت تضییقات و فشارهای وارده به جامعۀ بهائی شود، چندصد کارمند و کارگر داشت.  بعدها دولت این کارخانه را مصادره کرد.
اوایل دهۀ 1980، جناب خانجانی به عضویت محفل روحانی ملّی بهائیان ایران در آمد؛ گروهی که در سال 1984 شاهد اعدام چهار تن از اعضایش بود؛ این محفل طولی نکشید که منحل شد.
بعداً، جناب خانجانی موفّق به تأسیس مزرعه‌ای مکانیزه شد.  امّا مقامات دولتی ادارۀ مزرعه را برای او دشوار ساختند.  محدودیت‌هایی که برای فرزندان و منسوبینش ایجاد کردند، امتناع از اعطاء وام، تعطیل کردن تسهیلات و تجهیزات آنها، محدود کردن معاملات تجاری و ممنوعیت سفر به خارج از کشور از آن جمله است.
آقای خانجانی حدّاقل سه مرتبه قبل از بازداشت در ماه می 2008، دستگیر شده به زندان افتاد.  خانم علائی گفت، “زندگی در سه سال گذشته، از زمان آخرین مرتبه دستگیری‌اش، برای همسر و خانواده‌اش بسیار دشوار شده است.  بعد از انتقال جناب خانجانی به گوهردشت در ماه آگست گذشته، سفر صد کیلومتری به این محل و بازگشت از آن هر پانزده روز یک مرتبه برای زنان خانواده بار سنگین دیگری بود که باید تحمّل می‌کردند.”
فشار دیگری که بر این خانواده وارد آمد آن بود که منسوبین درجه یک جناب خانجانی و همسر ایشان هدف حملات دولت ایران قرار گرفتند و تعدادی از آنها طعم بازداشت و محبوسیت را چشیدند.
خانم علائی گفت، “حدّاقل امروز، در این زمانی که بسیار دشوار و سخت است، جناب خانجانی و خانواده‌اش احساس آسودگی و دلگرمی نمایند که اندیشه‌ها و دعاهای دولتها، سازمانها و مردم با حسن نیت در سراسر جهان با آنها همراه است.”
ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 نشریه اینترنتی ای بهاء.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده